3 هری پاتر و دوستان
3 هری پاتر و قدرت عشق
3 دایی ... محمد کا ...
3 آموزش های خفن
3 هری و پدر وخوانده
3 بیاندیشید و ثروت مند شوید
3 هرمیون
3 هری جون
3 وبلاگ من به صورت هفت بیجار
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
¯
شنبه 20 خرداد 1385
سلام.بعد از قرن ها برگشتم البته خیلی طول کشید اما کار داشتم. رفتم قاطی مرغا. راستی به این وبلاگ سر بزنین که در مورد هری پاتره و داشتانم هم با همکاری دو نویسنده در حال کامل شدنه به بهترین نحو. دیوانه ککنده نوشته شده.
http://www.iranhagwarts.miahnblog.com
سر بزنین. داستان هم به زودی میاد.
بای.
نوشته شده در شنبه 20 خرداد 1385 و ساعت 04:06 ق.ظ توسط : علی
ویرایش شده در - و ساعت -
¯
یکشنبه 20 فروردین 1385
سلا چطورین. انقدر نظر بود که وقت نکردم که مطلب بدم. امروز صبح با داستان اومدم دیدم انقدر نظر زیاده که ندادم و نشستم نظرات را خوندم. مرسی از دو تا لردا خیلی مرام دارین. بقیه هم مرام دارن فقط باید نظر بدن.
داستان جدید فصل اول قسمت اول آماده است. از تو وبلاگش بگیرین. راستی لرد جون داستان پسر عمه اینجا نمی آد. اسم داستان جدیدم هری پاتر و سایه مرگ.
این داستان مخلوطی از تمام داستان های هری پاتری ای است که در ایران نوشته شده است. خیلی هم زیاد می شه. اما من می نویسم. نظرات شما منو امیدوار می کنه. اما نظر ندید مثل قبل می شه. نظر فراموش نشه ها.
http://www.khoyabad.persiangig.com/sayeh%20marg/fasl%201-1.pdf
نظر فراموش نشه.
نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین 1385 و ساعت 07:04 ق.ظ توسط : علی
ویرایش شده در - و ساعت -
¯ پایان دفتر
شنبه 19 فروردین 1385
با سلام :
بالخره داستانم تموم شد و امروز می زارم. سعی کردم خوب تموم کنم. از همه تون معذرت می خوام اگه بدی و خوبی تو این داستان از ما دیدین حلال کنین. این وبلاگ همچنان ادامه خواهد داشت با داستان جدید هری پاتر و .... . هنوز معلوم نیست فردا اعلام می کنم.
در آخر از یه نفر می خوام تشکر کنم. گرچه همتون بودید اما یه نفر. آقای محسن. تنها کسی که من تا فصل ۹ را برای ایشون نوشتم. بعدا سکانی دیگر آمدند و به جمع خواننئگان من اضافه شدند. فقط اید بگم که اگه آقا محسن نبودند من داستان رو ادامه نمی دادم. چون من هم از این داستاتن خوشم نمی اومد برای همین می خواستم ادامه ندم اما دیدم یه نفر هست و برای اون نوشتم. آقا محسن مرسی.
نظر ایندفعه دیگه جزء ظرورات پس فراموش نکنید. خدانگهدار.
نوشته شده در شنبه 19 فروردین 1385 و ساعت 06:04 ق.ظ توسط : علی
ویرایش شده در - و ساعت -
¯
دوشنبه 14 فروردین 1385
با سلام :
از همه تشکر می کنم که نظر دادن. دارم روی سه فصل آخر کار می کنم. تایپش تموم شده و فقط دارم یه بازدید می کنم که ببنیم می تونم با حال ترش کنم یا نه و به احتمال زیاد زود زود میاد. اما برای اینکه دست خالی نیومده باشم قسمتی از فصل جدید رو می زارم. ۰ البته با ویاراریش کامل ) :
فصل بیست و نهم
حمله ای دوباره
ماموران وزارت خانه هر یک در سمتی مشغول مبارزه بودند. اعضای محفل ققنوس نیز در آنجا مبارزه ی قشنگی می کردند. هری از دیدن آن ها در آن جا هم خوشحال شده بود و هم متعجب. باور کردن هم چنین موضوعی برای هری سخت بود. کسانی که می گفتند مر ده اند اما حالا در مقابل هری مشغول مبارزه بودند. مرگ خوارها هم در آنجا بودند. اسنیپ به سمت هری امد. در مقابل هری ایستاد. هری نگاهی از خم به او کرد و گفت : تو خائن کثیف مرده بودی. اما حالا چه جوری ...
اسنیپ قهقه ای زد و گفت : برای تو زوده پاتر که با فنون لرد سیاه آشنا باشی. اون راههای خاص خودشو داره. از شما می گیره و به خودتون بر می گردونه.
هری که گیج شده بود گفت : داری در مورد چی صحبت می کنی سوروس.
اسنیپ نگاهی به هری کرد که هری حدس زد به خاطر این بود که هری اسنیپ را با اسم کوچیک صدا کرده بود. اما گفت : در مورد معجون مخلوط شنیدی. ما جادوگرا ... یعنی لرد سیاه جادوگرای زیادی را اسیر کرد. به همشون معجون مخلوط داد. همه رو تحت فرمان قرار داد که هر یک ساعت آن را بنوشند. پاتر کار هر کسی نیست که صد ها نفر را طلسم فرمان بزنه و حتی تمام خصلت طرف رو در دروم فرد تغییر کننده قرار بده.
هری نگاهی از خشم به اسنیپ کرد. فکر می کرد سر علی کار او را تمام کرده است. اما اون در مقابل هری ایستاده بود. چوبشو بلند کرد . اسنیپ سریع تر از او عکس العمل نشان داد و هری را خلع سلاح کرد. هری فرصت دفع طلسم رو نداشت و چوبه اش از دستش خارج شد و در سمت چپ اسنیپ روی زمین افتاد. تند با قدرت سایه ها خودش را آمیخته و به چوبدستی رسید. چوبه را در دستش گرفت و دوباره مقابل اسنیپ ایستاد. اسنیپ گفت : خوبه پاتر. کم کم داری یاد می گیری که چه جوری از قدرت هایی که داری چه جوری و در کجا استفاده کنی. اما هنوز هم کامل موفق نشدی.
اسنیپ طلسم بنفش رنگی را به سمت هری فرستاد. هری سپر مدافعی ساخت و غیب شد و در سمت دیگر ظاهر شد سریع گفت : اکسپلیارموس.
اسنیپ تند جوا ب طلسم هری را داد و طلسم دیگری به سمت او فرستا. برای هری سخت بود که بر اسنیپ غلبه کند. خیلی حرفه ایانه مبارزه می کرد. هری در بیشتر وقت مبارزه در حال دفع طلسم هایی بود که اسنیپ برای هری می فرستاد. هری همه را دفع می کرد . کم کم احساس ضعف می کرد. انگار با بیشتر شدن مبارزه قدرتاسنیپ افزایش می یافت و قدرت هری کاهش! هری پس از اینکه طلسم آبی رنگ اسنیپ را دفع کرد تند پیشدستی کرد و طلسمی را به سمت اسنیپ روانه کرد. هری : کروشیو.
اسنیپ طلسم رو دفع کرد و گفت : تو حق نداری از طلسم های نابخشودنی استفاده کنی پاتر.
چند دقیقه ی دیگر نیز گذشت. هری انرژی برای ادامه ی مبارزه نداشت. اما از پشت اسنیپ لوپین داشت به کمک هری می آمد. هری خوشحال شد. لوپین از پشت اسنیپ گفت : استیو پفای.
اسنیپ که حواسش نبود طلسم به او بر خورد کرد . به زمین پرت شد و هری زود پیشدستی کرد و چوبه اش را به سما اسنیپ گرفت و گفت : آواداکداورا.
هری انتقام دامبلدور را گرفته بودذ و حتی انتقام پدر و مادرش را چون اسنیپ بود که پدر و مادرش را به ولدمورت لو داده بود و هری تونست این را جبران کند. لوپین به هری نگاهی کرد و گفت : خیلی قشنگ این طلسم را اجرا می کنی.
هری لبخندی زد و گفت : شما چه جوری اومدید . منظورم اینه که شما ...
لوپین جلوتر آمد و گفت : آره هری ما مرده بودیم اما حالا زنده هستیم. به کمک دامبلدور و ققنوسش. اون خیلی از ما را با قربونی کردن ققنوسش بر گرداند. اما باز خودش رفت.
هری دید که مرگ خواری از پشت به سمت لوپین می اید به او گفت : مواظب باش.
لوپین بر گشت و به سمت مرگ خوار رفت. هری منتظر نماند و به سمت وزارت خانه رفت تا با ولدمورت مبارزه کند. به سمت در داشت می رفت که صدایی او را صدا کرد. بر گشت. هرمیون بود که از هری کمک می خواست. هری معطل نکرد و به کمک هرمیون رفت. با مرگ خوار مبارزه کرد و وبه راحتی او را کشت. هرمیون از هری تشکر کرد. هری گفت : بیا بریم.
هرمیون دنبال هری دوید. در بین راه گفت : اینا چه جوری اومدن.
هری موضوع مبارزه خودش را با اسنیپ و حرف هایی که بینشان زده شد و بعد از آن توضیحی که لوپین به هری داده بود را برای هرمیون گفت. هرمیون متعجب شد. به در وزارت خانه رسیدند. به داخل رفتند. همه چیز ریخته بود و همه ی سالن دیوارهایش ترک برداشته بود. هری گفت : بریم طبقه ی آخر تو اتاق وزیر.
به سمت بالا رفتند. تمام پله ها ریزش کرده بود. هیچ کس در وزارت خونه نبود. تقریبا به اتاق جاناتان رسیده بودند. صداهای مرموزی از دورن اتاق می آمد. هری به هرمیون گفت : « بیرون بمون. من می رم داخل. »
هرمیون گفت :« تا اینجاشو اومدم بقیه شم میام. نکنه که فکر می کنی من نمی تونم مبارزه کنم. »
هری گفت :« نه منظورم این نیست. منظورم اینه که اون داخل معلوم نیست چه خبره و ممکنه که برات اتفاقی بیافته. نباید بیای. اون داخل هیچی معلوم نیست. امکان این هست که من بمیرم و برای تو خطرناک می شه. اگه من نیومدم از اینجا برو. برو و به همه خبر بده و بعد خودت به یه جایی برو که . ولدمورت نتونه پیدات کنه. باید فرار کنی. فهمیدی؟ »
هرمیون که باحالت التماس به هری نگاه می کرد گفت :« من ... »
هری هرمیون را بغل گرفت و گفت :« برو من راهم سوائه. تازه یادت نره که با هم چه عهدی بستیم. هر موقع که من گفتم شماها باید می رفتین. »
هرمیون را ول کرد و در اتاق را باز کرد. تا به درون اتاق رسید جسمی به هری برخورد کرد و به زمین افتاد. در اتاق هیچ چیز معلوم نبود. گرد و خاک همه جا را فرا گرفته بود. انگار مبارزه ی سختی در آنجا اتفاق افتاده بود. هری دولا شد تا جسمی را که افتاده است را ببنید. دولا شد. آن فردی که به هری برخورد کرده بود جاناتان هول بود. از کنار لبش خون جاری شده بود. انگشتانش قطع شده بود و ÷ای راستش نیز نیمه کاره بود. از سرش خون آمده بود. تا هری را دید با قیافه ای ÷ر رمز راز گفت : اون اینجاست ... تو طرف مائی ... کمک کن ... این جادوگرا نمی تونن ... برو بکشش ... من نمی تونم ...
تمام حرف هایش نیمه بود و برای هر کلمه تمام نفسش بالا می آمد و دوباره به پایین می رف ت و یک کلمه می گفت. جاناتان ادامه داد : من نمی تونم ... نمی شه کشتش ... خیلی قویه .. طلسم های من بروش کارگر نیست ... خشک شده بودم ... حرکت نمی تونستم بکنم ... خیلی قویه ...
دیگه ادامه نداد. با گفتن آخرین کلمه بدنش تکه تکه شد. صدای بیروحی گفت : فضوله پاتر. از من بد تعریف می کنه . باید می رفت منتظرش بودن.
از بین گرد و غباری که در جلوی هری بود ولدمورت بیرون آمد. قد بلندش در درون گرد و خاک نشان می داد که به سر حالی قبل است و هیچ نشانه ای از سختی و جراحاتی که در مبارزه ی قبلی با هری داشت وجود نداشت. از درون گرد و خاک بیرون آمد . کم کم صورتش به هری نشان داده می شد.
هری گفت : تو چه جوری زنده شدی؟
ولدمورت قهقه ای زد و گفت : مگه من مرده بودم!
هری فریاد زد : آره مرده بودی. خودم تیکه تیکه ت کرده بودم!
ولدمورت گفت : آروم تر پاتر. مگه جاودانه ها هم می میرن.
هری این بار خندید و گفت : تو که دیگه جاودانه ای نداری. همه رو از بین بردم.
ولدمورت گفت : نه نبردی. جاودانه ای که از من به وجود آمده. من حتی روح خودمو که نصف بود را نصف کردم. البته دست من نبود. خودش شد. حالا تو باید اونو از بین ببری.
هری گفت : اون چیه که من نمی دونم.
ولدمورت به هری نگاه کرد و با صورتی شیطانی گفت : خودت پاتر.
هری نگاهی به ولدمورت کرد وگفت : چی داری می گی تام.
ولدمورت گفت : دارم می گم من میمیرم به شرطی که تو بمیری تو میمیری برای اینکه من بمیرم.
هری گفت : اما ... اون پیشگویی یه چیز دیگه می گفت. یکی باید بمونه یا ...
هری به پیشگویی فکر کرد. درست بود. یکی باید بمیره تا دیگری بمونه. چرا به این موضوع فکر نکرده بود. این به این معنی بود که هری باید بمیره که بشه ولدمورت رو کشت. با بودن یکی از اونها دیگری هر گز نمی میره. ولدمورت درست می گفت.
ولدمورت گفت : حالا برای مرگ آماده باش پاتر.
هری داشت فکر می کرد. چطور دامبلدور این موشوع را به هری نگفته بود. یا شایدم .. درست بود دامبلدور می گفت نیروی عشق همیشه معجزه می کنه. بدترین چیزها رو خوب می کنه. دشمن ترین ها را دوست. رابطه ای سخت ایجاد می کنه و نفرت و کینه و دشمنی رو پاک.س باید عشق می ورزید. عشق .. عشق ... عشق ...
طلسم از کنار هری گذشت. هری به خودش آمد. سریع غیب شد و پشت ولدمورت ظاهر شد.
ولدمورت بر گشت و گفت : کاری می کنم که دیگه نتونی غیب بشی.
بعدا چوبدستی اش را تکان داد. هری تند خواست غیب بشه و در سمت دیگر ظاهر شود اما نتونست. ولدمورت طلسم ضد غیب و ظاهر را گذاشته بود. هری سعی کرد که با قدرت سایه ها غیب بشود. اما باز هم نتونست.
ولدمورت لبخندی زد و گفت : حتی با قدرت سایه ها!
هری چوبه اش را بالا آورد و گفت : استیو پفای.
ولدمورت خیلی راحت طلسم هری را دفع کرد و گفت : آفرین هری تلاش کن.
هری باز هم طلسم های دیگر را فرستاد اما هیچ کدام از آنها بر ولدمورت کار گر نبود. ولمورت خیلی راحت همه را دفع می کرد و یا آنها را بازگشت می داد.
دوباره ایستادند. ولدمورت گفت : هری باز هم بهت این پیشنهاد رو می کنم. ما می تونیم با هم دنیا را بسازیم و همه چیز رو داشته باشیم. بیا هری.
هری گفت : هرگز!
دوباره شروع به فرستادن طلسم های مختلف به سمت ولدمورت کرد. اما هیچ کدام از طلسم ها کار گر نبود و همه پوچ زده می شدند. ولدمورت هم شروع به فرستادن ورد کرد. اما هری هم به راحتی طلسم ولدمورت را دفع می کرد. ولدمورت هم از بیشتر کار کردن هری انارزی بیشتری را دریافت می کرد. از زحمت و تلاشی که هری می کرد نیز لذت می برد. هر چند لحظه قهمقه ای می زد و به کار هری آفرین می گفت. هری از این کار ولدمورت سر در نمی آورد. تقریبا دیوارهای اتاق خراب شده بود و هیچ دیواری وجود نداشت. همه ی دیوار ها از اصابت طلسم هایی که هری ولدمورت دفع می کردند خراب شده بود. هری به راحتی می تونست پایین را ببنید. نور آفتاب به هری نی خورد. اما هیچ گونه گرمایی نداشت.
هری در موقعیتی به پایین نگاه کرد. تقریبا وزارت خانه و محفلی ها پیروزشده بودند و کسی از مرگ خوار ها باقی نمانده بود. هری از این کار خوشحال شد.
ادامه دارد ...
نظر فراموش نشه. بای.
نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین 1385 و ساعت 08:04 ق.ظ توسط : علی
ویرایش شده در - و ساعت -
¯ عیدی شماها :
سه شنبه 1 فروردین 1385
سلام! دیروز تا حالا دارم می نویسم و حالا دو تا فصل آماده کردم گیرید ومنتظر باشیدکه هر روز یک یا دو فصل می دم.
نظرات فراموش نشه. بای
نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین 1385 و ساعت 03:03 ق.ظ توسط : علی
ویرایش شده در - و ساعت -
¯ عید نوروز مبارک:
دوشنبه 29 اسفند 1384
سلام به شما دوستان و یاران و بازدید کننده های خوب و گل گلاب. خونه تکونی هاتون تموم شد. امیدارم سال ۱۳۸۵ بهترین و بزرگترین سال برای شما باشد. به هر آرزویی که دارین برسین. امیدوارم امیدورام.
آقا من بد بخت شدم رفت. بیچاره شدم. جمعه صبح مهندس بازی در آوردم و داشتم پارتشین بندی هارد رو دست می زدم که یه دفعه همه چیز پرید. بد پارتیشن بندی کردم هر چی درایو داشتم پرید
خیلی بدبختم. هر چی داشتم پاک شد. هر چی برای عید گذاشته بودم پاک شد. بچه ها با کامپیوتر شوخی نکنین بد بخت می شین. اون همه فیلم و عکس و بازی و ترانه و ... همه پرید. فعلا برم تا بعدا یه کاریشون می کنم. اما تونستم خودمو جم و جور کنم و وبلاگی رو طراحی کنم. امیدوارم خوب باشه. نمی دونم شایدم بد باشه. اونجا ببنید و اینجا نظر بدین. لطفا می خوام نظرتون رو بدونم. همین. بعدا داستان من تا ۲ الی ۳ روز دیگه میاد. دارم تند تند دوباره می نویسم. خب اینم وبلاگ نوروزی که برای اون وبلاگم هست :
برای رفتن به وبلاگ نورزی اینجا کلیک کنید.
سال خوبی داشته باشین. خدانگهدار!
نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند 1384 و ساعت 02:03 ق.ظ توسط : علی
ویرایش شده در - و ساعت -
¯ معذرت!
پنجشنبه 25 اسفند 1384
سلام!
امیدوارم حالتون خوب باشه. اومدم معذرت بخوام. اون دفه گفتم نظر بدین . داستان رو نمی زارم شما دادید دفه بعدش هم گفتم بعضی هاتون دادید. همینم خوبه. ۴ نفر دارن داستان منو می خونن. (البته بیشترن اما نظر نمی دن) داستان فصل ۲۶ رو گذاشتم. چون بعضی ها اعتراض کرده بودند که داستانت یک ساعت طول کشید دانلود شه. برای همین فصل ۲۶ رو گذاشتم. یه چیز دیگه من داستانو تا اول عید تموم می کنم و همه شو می زارم.
http://www.khoyabad.persiangig.com/kimiyagar%20borg/fasl%2026.pdf فصل ۲۶
راستی سایت قفسه هم داستان منو گذاشت.( شما هم می تونین داستانتون رو در این سایت قرار بدین تا بازدید کننده هایی حدود هزار نفراون رو دانلود کنند) http://www.ghafaseh.com
قربون شما. خدانگهدار.
نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند 1384 و ساعت 08:03 ق.ظ توسط : علی
ویرایش شده در - و ساعت -
¯ جلد اول:
دوشنبه 22 اسفند 1384
سلام. بالخره جلد اول کتاب هری پاتر و کیمیاگر برج تموم شد. برای گرفتن کتاب روی لینک زیر کلیلک کنید :
این جلد از فصل ۱ تا ۲۶ است( خود ۲۶ هم هست من تک نمی زارم تا مجبور شین اینو دانلود کنین.)
http://www.khoyabad.persiangig.com/kimiyagar%20borg/geld%20aval.pdf
راستی داستان رو دیگه نمیزارم. جلد دوم باشه برای اول تابستون. تا شما باشین که نظر بدین. ( می شه تبعیض قائل شد. یعنی اینکه اگه نظر به اندازه ی کافی باشه می تونم رایم رو عوض کنم)
با اجازه خدانگهدار!
نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند 1384 و ساعت 12:03 ب.ظ توسط : علی
ویرایش شده در - و ساعت -
¯ فصل ۲۴ و ۲۵
شنبه 20 اسفند 1384
سلام چطورین!
خیلی وقت تلف کردم باشه دارم جبران می کنم. اگر هم بد ژیش برم من اول عید داستانم رو تموم می کنم. می تونین فصل ۲۴ و ۲۵ رو از پایین دانلود کنین ولی در عوضش نظر بدین!
http://www.khoyabad.persiangig.com/kimiyagar%20borg/fasl%2024.pdf فصل ۲۴
http://www.khoyabad.persiangig.com/kimiyagar%20borg/fasl%2025.pdf فصل ۲۵
با اجازه خدانگهدار!
نوشته شده در شنبه 20 اسفند 1384 و ساعت 06:03 ق.ظ توسط : علی
ویرایش شده در - و ساعت -
¯
پنجشنبه 4 اسفند 1384
http://www.khoyabad.persiangig.com/fasl%2023.pdf
اینو امتحان کردم سالم سالمه مرلین جون. با خیال راهت بگیر.
نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند 1384 و ساعت 08:02 ق.ظ توسط : علی
ویرایش شده در - و ساعت -